زندگی

پوستی بی عیب و نقص با لیمو
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠
 

 

 

اگر به دنبال چیزی هستید که به تمامی نیازهای زیبایی شما پاسخ دهد، به چیزی غیر از لیمو نخواهید رسید.  لیمو، میوه ای است که همیشه در دسترس بوده و سرشار از ویتامین C، فسفر و کربوهیدرات می باشد.

تمام مرکبات بخصوص لیمو، برای درمان لکه های تیره، لکه های سن و کک و مک فوق العاده مفید هستند. فقط کافی است که آب لیموی تازه را بر روی هر منطقه آسیب دیده، قرار دهید تا به پوستی صاف، انعطاف پذیر و بی عیب و نقص دست یابید. در طی زمان، شاهد کاهش لکه های تیره خواهید بود. اسید سیتریک موجود در لیمو، به روشن کنندگی و سفید کنندگی پوست کمک می کند. در اینجا به کاربردهای زیبایی لیمو اشاره خواهیم کرد:

1- آب لیمو، برای درمان آکنه:

برای درمان آکنه، کمی آب لیموی تازه را با آب رقیق کرده و به کمک یک پد پنبه ای، آن را بر ناحیه آسیب دیده قرار دهید. پس از 15 دقیقه پوست خود را با آب سرد بشویید. استفاده منظم از آب لیمو برای بهبود آکنه بسیار مفید می باشد.

علاوه بر این، می توانید روزانه یک لیوان آب لیموی تازه بنوشید تا  سیستم داخلی بدن خود را پاکسازی نمایید. با این کار پوستی درخشان و بدون آکنه خواهید داشت. به منظور تهیه این نوشیدنی مفید، 3 قاشق غذاخوری آب لیمو را به یک لیوان آب ولرم اضافه نمایید. می توانید کمی عسل نیز به آن بیافزایید.

2- آب لیمو، سفید کننده پوست:

اسید سیتریک موجود در آب لیمو، به عنوان یک ماده سفید کننده طبیعی شناخته شده است. خواص سفید کنندگی آن موجب روشنی رنگ پوست می گردد.

2 قاشق غذاخوری آب لیمو را با 3 قاشق غذاخوری

 

 

مابقی در ادامه مطالب


 
 
تشخیص شخصیت افراد از روی چهره و چهره خوانی
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩
 

 

 

تشخیص شخصیت افراد از روی چهره و چهره خوانی

 

چهره خوانی : چـهره خـوانـی به این مـعـنـا است که شما فـقــط با با نگاه کردن به صورت اشخاص پی بـه خـصـوصـیات اخلاقی و شخصیتی او ببرید.

 

چـهره خـوانـی توسـط مردم در اعصار مختلف انجام شده است و شـناخـتـن افراد تنها از روی خصوصـیات ظـاهـری آنها مساله بسیار جالبی است ، نـکات ظـریف و دقیـق وپیچیدگی های بسیاری در علـم چـهـره خـوانـی وجـود دارد ولی من در اینجا به بیان نکات اصلی تر و مهمتر آن بسنده میکنم.

 

بشر در طول قرون متمادی سعی نموده تا با پیوند زدن خصـیصـه هـای صـورت افـراد بـه ویژگیهای شخصیتی، متوجه افکار و درون دیگران شود ، با گـذشـت سـالها علم چهره شناسی نیز گسترش یافته و به شاخه های مختلف تقسیم میشود.

 

نمونه هایی از علوم چهره خوانی عبارتند از : متوپوسکپی : علم پی بردن به درون آدمی از روی خطوط روی پیشانی ؛                                                                                                                                                                                                              مابقی در ادامه مطالب

 

 

 

 

 


 
 
همه آنچه که بدن به آن نیاز دارد ( ویتامینها و املاح )
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢
 

مقدمه

رتینول یا ویتامین A یکی از ویتامینهای محلول در چربی می‌باشد. ویتامین A از ترکیباتی به نام رتینوئیدها ساخته می‌شود که فرمهای فعال ویتامین A هستند و در طبیعت به چند صورتموجود می‌باشند. در طبیعت موادی به نام پیش سازهای ویتامین A وجود دارد که بتا کاروتن از آن جمله است. بتا کاروتن ترکیبی است که در بدن شکسته شده و به ویتامین A تبدیل می‌شود.

چون ویتامین A محلول در چربی است جذب آن در روده‌ها به هضم چربیها بستگی دارد. از این رو کسانی که در هضم چربیهامشکل دارند مثل مشکلات صفراوی ، باید میزان بیشتری ویتامین A دریافت کنند. به دلیل اینکه ، این ویتامین محلول در چربی است و قابلیت ذخیره شدن در کبد و بافتهای چربی را داراست و می‌تواند در زمان کمبود مصرف مورد استفاده قرار گیرد. 

ساختمان شیمیایی

از نظر شیمیایی ویتامین A یک الکل نوع اول پلی اتیلنیک است. زنجیر کربنی آن دارای 4 اتصال دوگانه است که به یک حلقه شش ضلعی به نام بتا یونون منتهی شده است. این حلقه دارای یک اتصال دوگانه بین کربنهای آلفا و بتا بسبت به زنجیر کربنی می‌باشد. ویتامین A از مشتقات کربورهای ترپنی است و این کربورها خود از پلیمریزه شدن هیدروکربور سیر نشده به نام ایزو‌پرن حاصل می‌شوند. این ویتامین دارای تعداد زیادی ایزومرهای هندسی سیس و ترانس می‌باشد ولی همگی ایزومرهای فوق در طبیعت وجود ندارند و حتی از طریق مصنوعی نیز تولید نشده‌اند.

کاروتنها یا پرو ویتامینهای A

کاروتنها از گروه رنگدانه‌های کاروتنوئیدی مشتق می‌شوند.کاروتنوئیدها به رنگ قرمز و نارنجی می‌باشند و از نظر شیمیایی عبارتند از:

مابقی در ادامه مطالب

 


 
 
همه چیز درباره فشارخون بالا
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۱
 

 

 

      تعریف

 
فشارخون بالا مشکلی متداول است که در آن نیروی خون دربرابر دیواره‌ رگ‌های خونی آنقدر بالا است که ممکن است منجر به مشکلات جسمی مثل بیماری‌های قلبی شود.

 
فشارخون با میزان خونی که قلبتان پمپاژ می‌کند و میزان مقاومت جریان خون در رگ‌ها تعیین می‌شود. هرچه قلب میزان خون بیشتری را پمپاژ کند و رگ‌هایتان باریک‌تر باشند، فشارخونتان بالاتر خواهد بود.

 
ممکن است سال‌ها بدون هیچ نشانه بیماری، دچار فشارخون باشید. فشارخون بالایی که کنترل نشود خطر مشکلات جدی مثل حملات قلبی و سکته را افزایش می‌دهد.

 
فشارخون بالا معمولاً طی سال‌ها پیشرفت می‌کند و بالاخره برای همه افراد اتفاق می‌افتد. خوشبختانه، فشارخون بالا  به راحتی قابل‌ تشخیص است. و وقتی بدانید فشارخون بالا دارید، می‌تواند از پزشک برای کنترل آن کمک بگیرید.

 
علائم و نشانه‌ها

 
اکثر افرادیکه دچار فشارخون بالا هستند، هیچ علامت یا نشانه‌ای ندارند، حتی اگر عدد فشارخون آنها که اندازه‌گیری شده است، عددی بسیار بالا باشد.

 
بااینکه تعداد کمی از افرادیکه در مراحل اولیه فشارخون بالا هستند ممکن است دچار سردرد، سرگیجه یا خون‌ریزی بینی غیرعادی شوند، اما این نشانه‌ها تازمانیکه فشارخون فرد به حد جدی و                       
مابقی در ادامه مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
6 نشانه بیماری که خیلی ها دارند!
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
 

 

 

شما ایوان مک گرگور را می شناسید؛ بازیگر فیلم های سینمایی ;اهی بزرگ و ;ویسنده در سایه; حالا چرا یاد این بازیگر افتادیم؟ او چندی پیش از بیماری سرطان پوست نجات پیدا کرد اما نکته مهم این است که هوشمندی او و پزشک معالجش باعث این اتفاق شد. آنها علائم ساده ای مانند اگزما و تغییرات جزیی پوست را جدی گرفتند و بیماری را در مرحله ابتدایی شناسایی کردند.

بنابراین به این نکته توجه کنید که بدنتان با شما حرف می زند؛ فقط کافی است به او گوش دهید. بدن همیشه به شما هشدار می دهد چیزی در درونتان درست کار نمی کند. با ما همراه باشید تا با 6 نمونه از این علائم، معناها و راه های درمانشان آشنا شوید.
 


1- نشانه: گرسنگی دائمی


بیماری احتمالی: اختلال در هضم غذا


اگر هر قدر غذا می خورید معده تان قصد پر شدن ندارد؛ یعنی بدن در هضم غذا مشکل دارد یا نمی تواند مواد مغذی غذاها را جذب کند، در نتیجه میل به مصرف شیرینی بالا می رود چون بدن می خواهد هر چه سریع تر انرژی کسب کند و                                                                                                                                      مابقی در ادامه مطالب

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
شــما چه فلزی هستید ؟ …(متولد چه ماهی هستید؟!)
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
 

 متولدین فروردین : آهن
فلز زندگی متولدین فروردین آهن است که ۹ برابر دیگران به آنها قدرت می دهد و شانس و موفقیت آنها را در زندگی نه برابر می کند . انرژی و اشتیاق روانی انها می تواند همچون مشعل فروزانی ٬ راه را برای دستیابی به آرمان های بزرگی که در سر می پرورانند روشن نماید. آنها پیشگامانی هستند که همواره دیگران را به سمت هدفی نایافتنی هدایت می نمایند.متولدین فروردین کمتر به دنبال اندوختن ثروت هستند.ولی اگر شروع به مال اندوزی کنند با چنان سرعتی پیش می روند که وقت نمی کنند بایستند و پول ها را بشمرند. در زمینه پول ٬ زمان و حتی لباس خود بسیار دست و دلبازانه عمل می کنند و هر قدر هم فقیر باشند همیشه چیزی برای بخشیدن دارند. آنها اعتقاد دارند که وقتی به دیگران کمک می کنند نه فقط خرسند می شوند بلکه این عمل آنها باعث می شود که دیگران هم متقابلا کاری برای آنها انجام دهند.                                                                                                                                                       متولدین اردیبهشت : مس

فلز ماه اردیبهشت مس است که رسانای برق و گرماست و بعد از گذشت سالها همچنان درخشان باقی می ماند. در زندگی خانوادگی حاکم ورئیس است و هیچکس جرات ندارد ….

 

آرامش او را بر هم زند. او مانند زمان صبور است و   

باقی در ادامه مطالب

 

 


 
 
ملاقات با خدا…
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ‘، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد،…

 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها …

 

 

هر کدام از آنهابه راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ‘تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است’، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: ‘خداوندا نمی فهمم؟!’، خداوند پاسخ داد: ‘ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!’

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.    


 
 
این کجا و آن کجا …
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 


دیروز که داشتم از کلاس برمی گشتم تو راه ترمینال یه صدایی توجهمو به خودش جلب کرد!
 از
دور دیدم یه خانومی (که ظاهر به هم ریخته ای هم داشت) داره میدوئه ! اولش
فکر کردم خیابون رو با میدان دو اشتباه گرفته .از جایی هم که این کارا این
روزا کار عادی به شمار میاد!!

 راهمو گرفتم و رفتم … چند قدمی که رفته
بودم دیدم صدای جیغ و داد و فریاد میاد … باز همون خانوم رو دیدم البته
یه دختر بچه هم دنبالش میدوئید و یه آقای درشت اندام دنبالشون میکرد !
 اون
آقا این خانوم و بچه رو گرفت و کتک زنان به ماشینش(که فکر کنم واسه قبل از
میلاد مسیح بود !) برد …  دختر بچه هم از شدت ترس میلرزید و داد میزد
“بابا نزن” !! اون موقع متوجه شدم که دعوای زن و شوهری به خیابان کشیده
شده!!
بچه کم مونده بود پس بیوفته ! تو اون خیابون هم که ۲۴ ساعته از
ازدحام جمعیت آدما ازسر و کول هم دیگه بالا میرن خلوت خلوت بود ! بالاخره
سوار ماشین شدن و رفتن …

رفتم ترمینال که راهی خونه بشم یه خانواده
دیگه ای توجهمو جلب کرد … یه آقا دخترشو بغل کرده بود و در حالی که
نوازشش میکرد بهش یه سگ نشون میداد و با حوصله درمورد اون سگ و حیوانات با
دختر بچه اش سخن میگفت !!!!! دختر هم به شیشه  ماشین دست زدنی باباش دستاشو با دستمال کاغذی پاک میکرد و میگفت به شیشه دست نزن کثیفه !! 
از
این صحنه ها  زیاد دیده بودم ولی این فاصله کوتاه بین این دو صحنه فکر منو
درگیر کرد … فاصله زمانی بین این دو کوتاه بود ولی فاصله فرهنگی بیداد
می کرد …
یه لحظه آینده هر دو بچه رو تصور کردم … اون سرنوشتش چیه !
این یکی سرنوشتش چی خواهد شد ! با اون همه درگیری و زد و خورد نزدیکترین
عضو خانواده جلوی بچه از یه بچه چی میتونه بسازه ! مگه جایی هم واسش می
مونه که به آینده و پیشرفت و … فکر کنه ؟! عقده و کمبود محبتی که باعث
خیلی از ناهنجاری ها میشه! و خیلی ها به خاطر این کمبود به خیلی ها پناه
آوردن و … ! چون هیچ وقت این کمبود های عاطفی تو خانوادشون رفع نشده …
مقصر کیه ! یا شاید مقصر چیه !؟ فقر فرهنگی ! نه فقر مالی !
چه بسا فقرایِ ثروتمندی (فقیر از نظر مالی و ثروتمند از نظر فرهنگی)  که فرزندان بی نظیری بوجود آوردن…

 و این یکی بچه که بزرگترین غمش شاید افتادن یه لکه روی عروسکشه ! این کجا و آن کجا !

 
 
غیر ممکن غیر ممکن است !
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید…


 
 
قانون باورها
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

قانون باورهادانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر کیفیت زندگی انسان ها آزمایشی را در دانشگاه هاروارد انجام دادند. ۸۰ پیرمرد و ۸۰ پیرزن را انتخاب کردند. یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با ۴۰ سال پیش ساختند. غذاهای ۴۰ سال پیش در این شهرک پخته می شد. خط روی شیشه های مغازه ها، فرم مبلمان، آهنگ ها، فیلم های قدیمی، اخباری را که از رادیو و تلویزیون پخش می شد مطابق با ۴۰ سال قبل ساختند. بعد این ۱۶۰ نفر را از هر نظر آزمایش کردند؛ تعداد موی سر، رنگ موی سر، نوع استخوان، خمیدگی بدن، لرزش دست ها، لرزش صدا، میزان فشار خون و غیره. بعد این ۱۶۰ نفر را به داخل این شهرک بردند. بعد از گذشت ۵ الی ۶ماه کم کم پشتشان صاف شد، راست می ایستادند، لرزش دست ها به طور ناخودآگاه از بین رفت، لرزش صدا خوب شد، ضربان قلب مثل افراد جوان، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد و چین و چروک های دست و صورت از بین رفت. علت چه بود؟ خیلی ساده است. آن ها چون مطابق با ۴۰ سال پیش زندگی کردند، باور کرده بودند ۴۰ سال جوان تر شده اند. شرح حکایت: انسان ها همان گونه که باور داشته باشند می توانند بیندیشند. باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا می کند که چگونه بیندیشد. اصولا فرق بین انسان ها، فرق میان باورهای آنان است. انسان های موفق با باورهای عالی، موفقیت را برای خود خلق می کنند. انسان های ثروتمند، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت می روند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود می رسند. قانون زندگی قانون باورهاست. باورهای عالی سرچشمه همه موفقیت های بزرگ است. توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می کند. انسان ها هر آنچه را که باور دارند خلق می کنند. باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی می سازند زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه ها، اندیشه ها عامل اولیه اقدام ها و اقدام ها عامل اصلی دستاوردها هستند


 
 
معجزه سخن گفتن !
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

جولیا زشت بود و کریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب که اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی که جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید: (آیا میدانی زشت ترین دختر این کلاس هستی؟)
همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسر های کلاس در تصدیق حرف ژانت سر تکان دادند و ویلیام که همیشه خودش را برای ژانت لوس میکرد اضافه کرد: (حتی بین پسرها)
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمل هایی گفت که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ کنند! جولیا جواب داد: (اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی).
در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو کلاس شد و کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر کس اسم مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو کمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم کلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میکرد. مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب کرده بودم که چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود.

سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد کردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس کردم شدیدا به او علاقه مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میکرد.
۵ سال پیش وقتی که برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: (برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود ) و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری کردم.
در حال حاضر من ازجولیا یک دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.
روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت: (من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم) و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید…


 
 
معجزه سخن گفتن !
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

جولیا زشت بود و کریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب که اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی که جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید: (آیا میدانی زشت ترین دختر این کلاس هستی؟)
همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسر های کلاس در تصدیق حرف ژانت سر تکان دادند و ویلیام که همیشه خودش را برای ژانت لوس میکرد اضافه کرد: (حتی بین پسرها)
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمل هایی گفت که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ کنند! جولیا جواب داد: (اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی).
در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو کلاس شد و کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر کس اسم مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو کمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم کلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میکرد. مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب کرده بودم که چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود.

سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد کردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس کردم شدیدا به او علاقه مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میکرد.
۵ سال پیش وقتی که برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: (برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود ) و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری کردم.
در حال حاضر من ازجولیا یک دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.
روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت: (من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم) و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید…


 
 
شرط بندی
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگ ترین بانک
کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به
رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند
. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او
مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم
ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل
راهنمایی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو
سرگرم گپ زدن درباره موضوعات متنوعی شدند . تا آن که صحبت به حساب بانکی
پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید :

 راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است ؟ زن در پاسخ گفت :خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجایی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار
به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید: مثلاً سر چه مقدار پول ؟ زن پاسخ داد :
بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . 

 

  مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود،در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان
پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ،با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگ ترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!! 


 
 
زیان منفعت دار ! منفعت زیاد دار !
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .
وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست .
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد.
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!
ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است، تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.


 
 
مشت ما و مشت خدا
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

 

 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته، بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه، گفت:
“دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات هاتو بردار”.
دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلات ها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ “
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده‌ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگ تره!

داشتم فکر می کردم حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگ تره.
امام صادق علیه السلام در دعایی می‌فرماید:
یَا مُعْطِیَ الْخَیْرَاتِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْطِنِی مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ مَا أَنْتَ أَهْلُه‏
ای عطا کننده‌ خیرها! بر محمد و آل محمد درود و رحمت فرست و به من خیر دنیا و آخرت را ـ آن چنان که در خور تو است ـ عطا نما.
(کافی، ج ۲، ص ۵۹)


 
 
اصالت مهمتر است یا تربیت؟
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

 

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه “شیخ بهائی” رسید. پس از سلام و احوال پرسی از شیخ پرسید:

در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتیِ آن ها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است، ولی به نظر من “اصالت” ارجح است. شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که “تربیت” مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچ یک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید. بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید. سفره ای بلند پهن کردند، ولی چون چراغ و برقی نبود، مهمانخانه سخت تاریک بود. در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت:

دیدی گفتم “تربیت” از “اصالت” مهم تر است. ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت “تربیت” است.

شیخ در عین این که هاج و واج مانده بود، گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن این که فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود، گفت: این چه حرفی است؟ فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آن ها اکتسابی است که  با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود، ولی شیخ دست بردار نبود که نبود. تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت، بی درنگ دست به کار شد. چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت. تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرف هایش می دید، زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موش ها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد. یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب …

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد. اصالت گربه موش گرفتن است؛ گرچه “تربیت” هم بسیار مهم است، ولی”اصالت” مهم تر. یادت باشد با “تربیت” می توان گربه اهلی را رام و آرام کرد ،ولی هرگاه گربه موش را دید، به اصل و “اصالت” خود بر می گردد.