زندگی

شخصیت شناسی زن وشوهرازروی مدل مو !
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
 

 

یک روز فرق وسط مد روز می‌شود و روز دیگر بستن فرق و کشیدن مو به بالای سر. اما مد روز هر چه باشد، نمی‌تواند شخصیت اصلی شما را تغییر دهد. به گزارش شبکه تلویزیونی العربیه، 2 جامعه‌شناس آمریکایی در بررسی‌های‌شان دریافته‌اند اکثریت انسان‌ها همیشه ترجیحی برای باز کردن فرق دارند و گاهی حتی اگر به باز کردن فرق‌شان از یک جهت خاص تمایل داشته باشند، باز هم موهای‌ شان با آنها همراهی نمی‌کند و به جهتی که شخصیت‌شان تعیین کرده است مایل می‌شوند.


این 2 جامعه‌شناس آمریکایی در بررسی‌های‌شان با قاطعیت اعلام کرده‌اند شیوه شانه کردن مو و شکل فرق مو می‌تواند شخصیت افراد را نشان دهد و البته شانه کردن نامناسب موی سر هم تاثیری منفی روی روحیه افراد دارد. این تحقیقات نشان می‌دهد مکان فرق موی افراد بستگی به عملکرد نیمکره مغز چپ یا راست دارد و به همین دلیل می‌تواند نمایانگر ویژگی‌های اصلی شخصیت آنها باشد.

 


موهایش را بالا می‌زند یا فرق وسط دارد؟

اگر همسری که برای یک عمر زندگی انتخاب کرده‌اید در 2 گروه بالاست، تکلیف‌تان با او روشن است و می‌توانید ویژگی‌های گفته شده را متعلق به او بدانید. اگر خواستگار شما یا دختری که برای زندگی مشترک انتخاب کرده‌اید، موهایش را بالا می‌زند یا مثل زنان قدیمی به باز کردن فرق وسط علاقه دارد، می‌توانید شخصیتش را رمزگشایی کنید.

بررسی‌های محققان نشان داده که هر دو گروه، اعتماد به نفس زیادی دارند و به خود و توانایی‌هایشان خوش‌بین هستند. از طرف دیگر، پژوهشگران دریافته‌اند که این دسته از افراد متفکر و منطقی هستند و به جای پیروی از احساسات ناپخته، حساب شده و سنجیده تصمیم می‌گیرند.

 

 


اگر به دنبال یک همسر قوی و همه فن حریف می‌گردید، بهتر است به خواستگاری جواب مثبت بدهید که فرق مویش در قسمت چپ سرش قرار دارد.

. محققان می‌گویند چنین فردی می‌تواند در لحظات بحرانی زندگی به داد شما برسد و به‌دلیل قدرتی که دارد، می‌توانید بدون هیچ هراسی به او تکیه کنید. پژوهش‌ها نشان داده است این مردها گزینه مناسبی برای ازدواج با زنانی هستند که لطافت زنانه بیشتر و جسارت کمتری دارند و ترجیح می‌دهند همسرشان در تنگناهای زندگی از آنها حمایت کند و حتی بارشان را بر دوش بکشد.

 

 

 


مردانی که فرق سمت راست دارند


اگر دوست دارید شوهرتان پرهیاهو، فعال و پرتحرک باشد، بهتر است خواستگارهایی که فرق خود را از سمت راست باز می‌کنند را بررسی کنید.

پژوهشگران دریافته‌اند این افراد، پرتحرک و پرجنب و جوش هستند و از رفتن راه‌های تازه هیچ گاه خسته نمی‌شوند. اگر خودتان شخص فعالی نیستید و به دنبال کسی می‌گردید که بتواند شما را به جلو هل بدهد، چنین همسری برای شما ایده‌آل است و در خانه شما، مثل یک بمب انرژی ظاهر خواهد شد اما اگر گوشه‌گیر هستید و حوصله هیاهوهای زندگی چنین افرادی را ندارید، بهتر است قبل از هر بررسی دیگری روی این گزینه‌ها خط بکشید.

 

 

 

زنانی که فرق سمت چپ دارند


اگر می‌خواهید مادر فرزندان شما فردی باهوش باشد و توانایی پرورش فرزندان شایسته‌ای را داشته باشد، بهتر است همسرتان را از این گروه انتخاب کنید.

محققان می‌گویند زنانی که فرق سمت چپ باز می‌کنند، افرادی قابل اعتماد هستند که می‌توانید روی حرف‌هایشان حساب کنید. بررسی‌های آنها نشان داده این افراد به‌دلیل هوش سرشارشان، زود یاد می‌گیرند و به خوبی با موقعیت‌های تازه و آدم‌های جدید کنار می‌آیند. پس دلیلی ندارد که نگران رابطه چنین فردی با خانواده و دوستان خود باشید. او خیلی زود یکی از اعضای محبوب خانواده شما خواهد شد.

 

 

 

 

زنانی که فرق سمت راست دارند

اگر می‌خواهید همسر شما سرشار از ظرافت و ویژگی‌های زنانه باشد، در انتخاب چنین دختری شک نکنید.

محققان می‌گویند این زنان بیشتر از هر کس دیگری، روحیه لطیف و زنانه دارند. اما اگر شما در آرزوی داشتن همسر قوی هستید که بتواند خیلی خوب روی پای خودش بایستد و دوشادوش شما برای حل بحران‌های زندگی تلاش کند، چنین گزینه‌ای نمی‌تواند همسر ایده‌آل شما باشد چراکه بیشتر از آنکه او در موقعیت‌های سخت به داد شما برسد، شما باید نقش حامی و فرشته نجات او را بازی کنید. اما ناامید نشوید. چنین زنی خانه‌ای سرشار از لطافت را برای شما به همراه خواهد آورد که در آن با تمام وجود احساس مرد بودن می‌کنید.






 
 
قوانینی برای خوشبختی
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 


 
 
زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

 

 

پرستار ، مرد یونیفرم پوش ارتشی که ظاهری خسته و مضطرب داشت را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا، پسر شما اینجاست .
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند
پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود را دید و دستش را بسوی او دراز کرد وسرباز دست زمختش را که در اثر سکته لمس شده بود را در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد
کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت
آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود
در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد
وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده ، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود؟
پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون
سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا بحال اورا ندیده بودم
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این
پیرمرد چه بود؟
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: آقای ویلیام گری

دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید


 
 
خود را بساز تا دنیا را بسازی
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

 پدری در حال روزنامه خواندن بود . اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه‌ای از روزنامه را که نقشه  جهان را نمایش می‌داد ،جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد .

پدر به فرزندش گفت : « بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه  دنیا به تو می‌دهم ، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟»

پدر دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه  کامل برگشت !!! پدر با عصبانیت و تعجب پرسید : « مادرت به تو جغرافی یاد داده؟ »

پسر جواب داد : «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

اگر هر کس بتواند خودش را درست کند , دنیا را درست کرده است!! 

 


 
 
داستان کشاورز
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
“پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا
بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر”.

 

طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: “پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام”.

ساعت ۴ صبح فردا ۱۲ مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : “پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم”.

نکته:
در دنیا هیچ بن بستی نیست.

یا راهی‌ خواهیم یافت و

یا راهی‌ خواهیم ساخت.


 
 
داستان زندگی کاترین رایان
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان می آید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم.

زندگی سایه وار من به همین شکل میگذشت تا اینکه لنی Lenny                                                                                                                   مابقی در ادامه مطالب

 

 

 

 

 

 

 


 
 
داستان وحشتناک ولی واقعی…
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

 

 

 یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت :جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:

 

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی۲۰ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو  
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت..
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
پشمم ریخت.
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
 
مادری که باعث خجالت پسرش بود!
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
 

 

 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم …

اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اون جا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره!فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو                                                                                                                               مابقی در ادامه مطالب

 


 
 
تهدیدهای تابستانی را جدی بگیرید!
نویسنده : مرضیه رضوانی - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

 

گرمازدگی امروز یکی از رایج‌ترین معضلات زندگی مردم به‌ویژه در مناطق آب و هوایی گرم و خشک محسوب می‌شود که زندگی و فعالیت‌های روزمره آنها را تحت‌تاثیر خود قرار می‌دهد و علاوه بر آنکه روند زندگی آنها را در روزهای گرم، سخت و دشوار می‌کند موجب ابتلای آنها به سردردهای تابستانی، بی‌حالی، بی‌اشتهایی و ضعف عمومی نیز می‌شود. در این مطلب علاوه بر آشنایی با توصیه‌های طب سنتی برای پیشگیری از ابتلا به گرمازدگی با طبیعی‌ترین روش‌ها برای درمان سردردهای تابستانی آشنا می‌شوید.

 

درمانگران طب سنتی به شما می‌گویند
چرا در تابستان گرمازده می‌شوید؟
مردم بسیاری در جهان فکر می‌کنند که گرم شدن هوا مهم‌ترین عامل ابتلا به گرمازدگی در فصل‌ تابستان است.  این دیدگاه در میان برخی درمانگران طب رایج نیز وجود دارد، در حالی که
گیری کنید.........